اما چرا سمبلستان خور ؟( sambolestan) شهرک خورباداشتن کمترازچهارهزارجمعیت دردوران دفاع مقدس باتقدیم پنجاه شهیدوبیش ازیکصدوسی جانباز واعزام صدها بسیجی به جبهه های دفاع مقدس سمبل مقاومت نام گرفت و به عنوان روستای نمونه ی استان تهران معرفی گردید .
روزی بود و روزگاری بود :
به قول زنده یاد جلال آل احمد نزول اجلالم به این باغ وحش جهان به سال 1338 نگاشته شده است ، گواینکه دیروز بوده و آفتاب عمرم به نیمه های روز رسید ه و رو به غروب میرودو من غافل از گذر عمر . درروزگار نوجوانیم رژیمی بود و با ابواب جمعیش می خوردند و می بردند و عیش و نوششان بر پا بود و غافل از همه جا که خشم توده های محروم و پابرهنگان خرمنشان را خواهد سوخت ودودمانشان را بر باد خواهد داد. از قضای روزگار چند صباحی بیش نکشید و پای در اوان جوانی گذاشتیم ، ماجراجویی و شور جوانی همراه با مشاهده اوضاع نابسامان اقتصادی و فرهنگی روانه ی کوچه و خیابانم کرد ودر سیل خروشان عسیانگران علیه بی دادگری جوشیدم و خروشیدم و بی خوابی هاکشیدم ودر راه پخش اعلامیه ها امام ره زخم برداشتم . گروه شش نفره ی ما هر روز ازدبیرستان رضا پهلوی آنروز ، جلال ال احمد فردای پیروزی و کانون شهید مطهری امروز هشتگرد را که فاصله ا ی هفت کیلومتری با روستای خور داشت پشت سر می گذاشت و آنچه از دبیران مومن و آگاه ،اساتید انقلابی و شجاع مان ( حاج احمد بکتاش ، حاج مهدی توانا و .... ) دستگیرمان می شد برای دوستان و هم فکران دیگر در روستا ی خور به سوغات می برد یم. انقلاب پیروزشد ،ومن به استخدام آموزش و پرورش در آمدم . ادامه انقلاب نو پایمان آن شور و شوق انقلابی جوانان را به پای کار آورد ومن با آن دوستان و جمعی دیگر روانه ی اولین اردوی آموزشی رزمی در شهر نظر آباد شدیم که آن زمان نیروی مقاومت ملی نام داشت ، شدیم . درست در تاریخ بیست هشتم شهریور59 پایان دوره آموزشیمان همراه با شروع جنگ تحمیلی بود، جنگی خانمان سوز و ویرانگری از سوی خونخواری تا دندان مسّلح برکشور عزیزمان تحمیل شد . سه تن از شش نفر گروه دوستان راهی جبهه های غرب شدن اما در کمین دشمن یکی به شهادت رسید وبقیه مجروح ..... چهار تن از قافله مانده از دوستان شش نفره پس از بیست و پنج روز از شروع جنگ خود را به جبهه سومار و ، تپه های ساراد 1و2و اولین حمله به نام عاشورا و در روز عاشورا ی سال 59 و این آغاز یک دوران سخت اما سازنده دوران جوانی بود. در طول هشت سال دفاع مقدس از این آب و خاک که دوسال تمام که اغلب درعملیاتها گذشت ( عاشورا در سومار ، فتح المبین ، والفجر هشت ، فتح قصر شیرن ، کربلای 4و 5 ، ...) همه دوستان خونین بال پر گشودند و رفتند. گروه شش نفره ((1- اسد الله نژاد فلاح در 10 مهر پس ازده روز از شروع جنگ به همراه سی نفر از افراد دوره عازم سومار شد و در صحنه ی کرمانشاه در کمین ضد انقلاب قرار گرفته و اولین شهید جنگ شهرستان ساوجبلاغ شدند 2- محمد رضا دهقانژاد ،شهید مجتبی فلاح نژاد ،شهید و صفدر فلاح نژاد علیمحمد فلاح نژاد ، به عضویت سپاه پاسداران در آمد اولی در مهاباد به سال 60 و دومی در عملیات والفجر 4 و دو دیگر دروالفجر 8جام شهادت سرکشیدند 3- علی اوسط فلاح نژاد به سلک معلمی در آمدو پس از ششماه در سنگردیگر و در دوم فروردین 61 در تپه سبز نزدیکی سایت دشت عباس به خون خود غلطید )) ازآن گروه شش نفره من تنها و یالقوز ماندم . اما زندگی همچو رود خروشان به پیش می تاخت ،در ادامه جنگ دوستان دیگری یافتم که در سخترین معرکه های نبرد سنگ زیرین آسیاب بودند هر چند از نظرسنی کوچک بودند ولی در هنگامه ی نبرددشمن را به سخره می گرفتند از جمله شهیدان کریم ، علیدوست ، فلاح نژاد، محمد زارعی نژاد ، علی ، مصطفی ، محمد زارعکار، اسماعیل فلاحکیش که جای دوستان ایام انقلاب را گرفتند یاد کنم . جنگ با تمام تلخی هایش پایان یافت ، ولی راد مردان ایران زمین با سربلندی نگذاشتند دشمن یک وجب ازخاک وطن را از آن جدا سازد . پس از پایان آن هشت سال پر تلاطم همچون گذشته درمدارس مشغول تدریس شدم ،توام با کار در سال 74 در رشته جغرافیا فارغ التدریس و با ادامه آن در کارشناسی ارشدجغرافیای طبیعی ( گرایش ژئو مورفولوژی-هیدرولوژی ) فارغ التحصیل شدم . در سال 87 با 29 سال خدمت بازنشسته شدم اما هنوز به امر تدریس مشغولم تا خدا چه خواهد .از دنیایی مادی خانه ای در روستا ی خور همان روستای که در آن زاده شدم و زیستم ، روستایی که ّپنجاه شهید خونین بال ودهها جانباز سرافراز و صدها رزمنده دلاور زینت بخش آن است با سه فرزند و مستمری باز نشستگی بیش ندارم و خدارا شاکرم مرا در دو سنگر عاقبت ساز به عنوان یک سرباز پذیرفت .